X
تبلیغات
رایتل

سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )
لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن
قالب وبلاگ

خوب یادم میاد که همون روزهای اول بود که همه ما رو تو میدون صبحگاه جمع کردن و به ما گفتن که امروز فرمانده کل اون پادگان که یه سردار کله گنده بود قراره بیاد و برای ما سخنرانی کنه و مشکلات ما رو بپرسه . اون روزها هوا به صورت وحشتناکی گرم بود و ما مجبور بودیم تو اون گرما روی زمین داغ بشینیم ، یادمه خیلی از بچه ها با خودشون کرم ضد آفتاب آورده بودن (به شما هم پیشنهاد میکنم اگه پوست حساسی دارید حتما با خودتون یه دونه همراه داشته باشید ، ضرر نداره) ما که کباب شدیم . بالاخره بعد از نیم ساعت انتظار جناب سردار تشریف آوردن قیافه اش رو خوب یادم نیست فقط یادمه دور و برش پر بود از آدمهای چاپلوس و بادمجون دور قاب چین ، فرمانده گردان ما هم که یه آدم سگ و بد اخلاق بود هم مثل پروانه دور سر آقای سردار میچرخید . سردار شروع کرد به صحبت و یه نیم ساعتی حرف زد و بعد از اون نوبت رسید به ما بدبختها که مشکلاتمون رو بگیم چند نفر حرف زدن و یه چیزهایی گفتن منم خیلی حرفها واسه زدن داشتم اما چون کلا آدم خجالتی هستم  روم نمی شد  ؛ و لی بالاخره به خجالتم غلبه کردم وشروع کردم به صحبت کردن بلند شدم و دستم رو بردم بالا خیلی طول کشید تا منو دید آخه آخرای صف بودم ؛ تا چشمش به من خورد حالش دگرگون شد حتی چهره اطرافیانش هم به سمت من کشیده شد . من بدبخت که از همه چی بی خبر بودم ولی بعدا بچه ها به من گفتن که مشکل از طرز لباس پوشیدنم بوده آخه من آستینهای لباسم رو تا بالای بازوهام تا زده بودم و واسه اینکه آفتاب به صورتم نخوره  کلاهم رو هم کج گذاشته بودم روی سرم ؛ جدا از طرز لباس پوشیدنم  طرز حرف زدن و حرفهایی هم که زدم همش مورد داشت . ولی من بدبخت باید از کجا میدونستم که در مورد تعویض لباسها و شستن دستشوی یها نباید با سردار صحبت کرد (یادتون باشه تو تمام محیط های نظامی اول تمام مشکلاتتون رو به مسئول مستقیم خودتون بگید تا مثل من نترکید) آقای سردار که یه کلام جواب به من نداد و در عوض چند کلمه ای با فرمانده گردانمون در گوشی حرف زد . من خوش خیالم که فکر میکردم داره سفارش ما رو میکنه خوشحال و خندون نشستم سر جام و از این همه اعتماد بنفسی که یه دفعه پیدا کرده بودم  به خودم میبالیدم . راستی اینو نگفتم  : تو آموزشی واسه هر حرف و دستوری که مافوق به شما میده باید به صورت دسته جمعی شما هم یه جواب بهش بدین مثلا یادمه در جواب کلمه "گروهان آزاد" ما دسته جمعی میگفتیم "شهید" و یا در جواب "خسته نباشید" میگفتیم " نصر و من الله و فتح الغریب و بشر الصابرین یا حسین " (غلط املایی ها رو به بزرگی خودتون ببخشید) و خیلی حرفها و شعارهای دیگه . این حرفها رو زدم تا بگم که بعد از حرف زدن با سردار من خودم رو ول کردم  و با باسن نشستم رو  زمین و اینکار خودش یه جرم بزرگه چونکه تا وقتی آقای سردار حکم آزاد رو نداده بود من باید به حالت چمباتمه می نشستم (جدید بودیم دیگه . . ) . صحبتها تموم شد و بالاخره به آسایشگاه برگشتیم . چند دقیقه نگذشته بود که فرمانده گروهان همه ما رو تو سالن جمع کرد و شروع کرد به صحبت کردن .مخلص کلام از اول تا آخر روی صحبتش با من بود و حسابی منو کوبید(برای بار دوم تکرار میکنم یادتون باشه تو تمام محیط های نظامی اول تمام مشکلاتتون رو به مسئول مستقیم خودتون بگید تا مثل من نترکید). فرمانده گروهان ما یه ستوان دوم بود که متولد سال 1363 بود تقریبا هم سن و سالهای خودمون (من متولد 1365 هستم ) اما با پرستیژ کاملا نظامی و لحجه کردی کاملا مشخص بود که چند سالی هست که داره تو نظام خدمت میکنه . یادم میاد که تا آخر دوره نه فرمانده گردان و نه فرمانده گروهانمون چشم دیدن منو نداشتن . دید خیلی از بچه ها هم نسبت به من عوض شده بود واسه بعضیها خوب شده بود و بعضی ها هم به چشم یه مزاحم به من نگاه میکردن .البته مرور زمان همه چیز رو راست و ریس کرد . . . .  

مطمئنم که اگه بدونید چقدر با نظر دادنتون من رو خوشحال میکنید حتما یه پیغام کوچولو واسه من میگذارید .

[ جمعه 26 تیر‌ماه سال 1388 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (4) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 67305