X
تبلیغات
رایتل

سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )
لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن
قالب وبلاگ

روزهای اول دوره آموزشی همه بچه ها تو فاز منفی و غم و غصه بودن خود من هم که از همه دپرس تر بودم  یادم میاد دم دم های غروب که میشد دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه خورده با خودم  خلوت کنم از شما چه پنهون یه وقتهایی میشد که زازار بی خود و بی جهت گریه میکردم خدا رو شکر اون روزها خیلی زود تموم شد تقریبا همون هفته اول . اولین پنج شنبه رو خوب یادم میاد تا ظهر کلاس داشتیم  و  بعدش دیگه واسه خودمون بودیم تا شنبه صبح ؛ بعد از ظهر پنج شنبه بود که دیدم حوصله ام داره حسابی سر میره  داشتم فکر میکردم تا یه حرکتی پیاده کنم که نگاهم افتاد به پوتین هام ؛ بیچاره ها انگار داشتن بهم التماس میکردن که بیا یه دست واکس به ما بزن ؛ از بیکاری که بهتر بود واکسی که تو جیره بهمون داده بودن رو برداشتم و همراه پوتین هام رفتم پشت گروهان تو سایه نشستم و شروع کردم به واکس زدن ، تو یه دستم واکس رو نگه داشته بودم و تو اون یکی دستم فرچه رو ؛ پوتینم رو هم بین دو تا پام نگه داشتم . بعد از واکس زدن یه نیگاه به خودم انداختم تمام لباسهام سیاه شده بود بند پوتین هام مثل سنگ شده بود (آخه رو اونها هم واکس زده بودم) تازه همه واکس روی پوتین ماسیده شده بود و پوتینم از اولش هم بدتر شده بود(مطمئنم از اون به بعد دیگه به من التماس نکرد) آخر سر هم وقتی به قوطی واکس نگاه کردم دیدم که تقریبا نصف قوطی رو مصرف کردم مثلا جیره یه ماهم بود!  (تا یادمه نرفته حتما یه قوطی واکس فوری رو به لیست وسایلی که باید با خودتون ببرید اضافه کنید) ؛ خوب حالا تا خود شب کار داشتم باید لباسهام رو میشستم  . رفتم لباسهام رو در آوردم و یه دست پیژامه زمستونی رو که بهمون داده بودن رو پوشیدم که البته اونم حداقل دو سایز واسه من بزرگ بود (درست مثل دلقک ها شده بودم ) . از مسئول نظافت و بهداشت یه تشت پلاستیکی زرد خوشگل گرفتم و هر چی لباس کثیف داشتم و نداشتم رو همراه یه بسته از پودرهای رختشویی که بهمون داده بودن برداشتم و راه افتادم طرف وضوخونه ، لباسها رو ریختم تو تشت و  آب رو باز کردم(نکته قابل توجه از آب گرم خبری نبود و آب کاملا سرد بود) و یه عالمه پودر رختشویی خالی کردم رو لباسها . آستین هام خیلی بلند بود و مزاحم کارم میشد  واسه همین تا بالای آرنجم تاشون زدم ؛ دیگه خیلی خنده دار شده بودم  درست مثل سیندرلا با اون آستین ها پف پفی (یه پرنسس درست و حسابی شده بودم ). هر کاری کردم دیدم نمیشه با دست لباس شست ، سخت بود ؛ واسه همین هم تشت رو گذاشتم زمین و ایندفعه پاچه های شلوارم رو تا زدم و شروع کردم به لگد کردن لباسها ؛ خیلی حال میداد آواز میخوندم و لباسها رو زیر پاهام له و لورده میکردم خوشحال به کار خودم ادامه میدادم و اصلا حواسم نبود که تمام وضوخونه رو کف برداشته . هر کسی رد میشد یه چیزی بار ما میکرد ولی اصلا مهم نبود مهم نتیجه کار بود که واقعا عالی شده بود لباسهام از اولش هم تمیزتر شده بود البته سر آب کشیدن هم سرویس شدم لباسها اینقدر کف داشت که مجبور شدم نیم ساعت زیر آب نگهشون داشتم تا پودر رخت شویی به صورت کامل از لباسها خارج بشه . (بهم حق بدید واسه اولین بار بود که خودم لباس میشستم  و این خنگ بازی ها کاملا عادی بودن ) .    

[ یکشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1388 ] [ 12:17 ب.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 67305