X
تبلیغات
رایتل

سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )
لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن
قالب وبلاگ

شب قبل از رفتن به مرخصی با بچه ها نشستیم و یه عالمه برنامه ریختیم که کجاها بریم و چیکارها بکنیم . چقدر خسته بودیم خوب یادمه که پنج شنبه بود و ما تا ظهر کلاس داشتیم و از ظهر به بعد مرخصی شهری شروع میشد تا ساعت 7 بعد از ظهر صبح یه کلاس داشتیم به اسم تاک تیک (باید دو تا پتو و قمقمه و ظرف غذامون رو به هر ترتیبی که بود میچپوندیم تو یه کوله پشتی کوچیک ؛ کوله پشتی خیلی ها پاره شد ؛ حتی بعضی از بچه ها پتوهاشون رو پاره کردن تا یه جوری تو اون کیف کوچیک جاش بدن .) اون کلاس سخت هم تموم شد . دم دم های ظهر بود از ذوق مرخصی ناهار هم نخوردیم تا بریم بیرون و تو یه رستوران و یا یه فست فود یه ناهار اساسی بخوریم . از جلوی گروهان با چند تا از دوستام راه افتادیم به سمت جلوی درب دژبانی . وای خدا . چه جمعیتی . تقریبا یه کیلومتر صف بود انگار همه میخواستن برن مرخصی . اگه زرنگ بازی در نیاورده بودیم و همراه یکی از بچه هایی که میشناختمش نرفته بودیم بیرون تا ساعت 4-3 باید جلوی درب دژبانی وا میاستادیم . از خروج خیلی از سربازها جلوگیری کردن حالا به هر دلیلی مثلا اگه دفترچشون امضا نداشت . بالاخره با هر مکافاتی که بود از اون پادگان لعنتی اومدیم بیرون . تا موقع گرفتن ماشین اصلا حواسم به تعداد نبود ؛ ما 6 نفر بودیم و تو ماشین فقط 5 نفر جا میشدیم . یه کی از بچه ها رو به هر ترتیبی که بود پیچوندیم (حیوونکی) . راه افتادیم تو راه بچه ها با التماس از آقای راننده خواستن تا ضبط ماشینش رو روشن کنه . آخ که حالی داد گوش دادن به اون آهنگهای درپیت . بالاخره رسیدیم آقای راننده کرایه رو دولا پهنا حساب کرد شاید اگه یه ذره لحجه کرمانشاهی داشتیم کرایمون خیلی کمتر میشد . جلوی طاق بستان بودیم . اولین کاری که دلم میخواست بکنم این بود که یه قلیون اساسی بکشم . دنبال یه پایه واسه قلیون کشیدن می گشتم هیچکس پایه نبود به غیر از شتر (یکی از بچه های تهران ) که البته اونم قلیون کش نبود .به چند تا تریا و کترینگ سر زدیم تا بالاخره تونستیم یه جا با قیمت ارزون پیدا کنیم . اونجا کثیف ترین قلیون تمام عمرم رو تجربه کردیم . بعد از اونجا به پیشنهاد شتر بچه ها رو پیچوندیم و تو اون چند ساعت باقی مونده از مرخصی یه سری به مرکز شهر زدیم .اولین کاری که باید میکردم این بود که به یه کافی نت (که البته پیدا کردن اون خودش یه داستانه) برم  تا بتونم یه کد رهگیری از سایت سنجش بگیرم تا بتونم واسه امتحان کاردانی به کارشناسی مرخصی بگیرم بعد از کلی گشتن کافی نت پیدا شد ولی اون لینک لعنتی رو از تو سایت برداشته بودن و من حالا واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم . نهار رو تو یه ساندویچی کثیف خوردیم (اووووووق) . داخل شهر از مشروب بگیر تا اسلحه هر چی که میخواستی برای فروش پیدا میشد شهر عجیبی بود و عجیب تر از اون اینکه من اصلا احساس غربت نمی کردم . یه سر به داروخانه زدیم و یه عالمه قرص ها ویتامین و مسکن خردیم .جوگیر شده بودیم چون من هنوز یه عالمه از اون قرصهایی که از خونه با خودم آورده بودم رو داشتم. شتر یک کیلو شلیل خرید که تا قبل از رسیدن به پادگان همشون له شدن منم تخمه خریدم . راستش رو بخواهید چیزی بهتر و مفید تر از تخمه به ذهنم نرسید . یادش بخیر بعدش چقدر به خرید هامون خندیدیم . دیگه کم کم داشت دیر میشد و باید برمیگشتیم پادگان . جلوی درب دژبانی بچه ها رو دیدیم چقدر هم از دست ما شاکی بودن ولی راستش رو بخواهید آخرش ما طلبکار شدیم که چرا شما با مانیومدید و ما گم شدیم و اصلا بهمون خوش نگذشت (ازلکی). رفتیم تو پادگان تا خود خاموشی با شتر تخمه خوردیم و خندیدیم  . امروز هم تموم شد حس میکنم یه چیزی رو اون بیرون جا گذاشتم . . . . . . ..     

[ دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1388 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (4) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 67305