X
تبلیغات
رایتل

سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )
لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن
قالب وبلاگ

اولین باری که تو آموزشی فرصت پیدا کردم تا با کلی شوق و ذوق به خونمون  زنگ بزنم رو خوب یادمه ، همه جا رو گشتم تا بالاخره تونستم یه کارت تلفن رو با هزارتا منت از یکی از بچه ها بگیرم  . بعد از شامگاه با تمام سرعتی که تو پاهام بود به سمت باجه های تلفن میدویدم (آخه اگه یه خورده فقط یه خورده دیر تر می سیدم خیلی شلوغ میشد ) و میخواستم هر چه زودتر خبر سلامتیم و اینکه هیچ مشکلی ندارم رو به خانواده ام اطلاع بدم .دویدم و دویدم و دویدم .... تا بالاخره به باجه تلفن رسیدم .کارت رو گذاشتم و شماره خونه رو گرفتم . بوق ..بوق ... بوق ..... یه عالمه بوق خورد . به شانس گند خودم فحش دادم و به خانواده بی فکرم که حتی گوشی را رو منشی نذاشته بودن تا عزیز دردونشون براشون پیغام بذاره . دیگه داشتم ناامید میشدم که ناگهان بابام گوشی رو برداشت ..

انگار قند تو دلم آب کردن . گفتم سلام باباجون الهی قربونت برم و یه عالمه از خودم و پادگان واسش تعریف کردم .  ولی  بابام اساسی زد تو ذوق قم   به من گفت شما !!! آقا اصلا من رو به جا نیاورده بود و من خنگول یه عالمه واسش شروور  گفته بودم . بچه هایی که با من اومده بودن تلفن بزنن و تمام حواسشون رو گذاشته بودن رو مکالمه من زدن زیر خنده ؛ آی دپرس شدم  . .  بابا بگم خدا چیکارت کنه منم مسعود  ، تازه آقا دوزاریش افتاد  وشروع کرد به پرسیدن احوالات اینجانب .

همه اینا رو گفتم تا یادتون بندازم که زیاد هم لازم نیست احساساتی بشید ؛ مادر  و پدر هاتون اونقدر ها یی  هم که شما فکر میکنید به فکرتون نیستن و مطمئنا بعد از رفتن شما یه نفس راحتی هم میکشن ... آره داداشهای گلم ... آخه تا کی میخواهیید خدمت کنید . . . هاهاهاهاهاها   

[ چهارشنبه 25 آذر‌ماه سال 1388 ] [ 05:13 ب.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (1) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 67305