X
تبلیغات
رایتل

سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )
لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن
قالب وبلاگ

امروز میخوام در مورد پستهای نگهبانی بنویسم .

 خوب یادمه که اولین روزی که ما رو داخل گروهان ها تقسیم کردن و سر و سامون گرفتیم . زرتی به من پست دادن . اونم یه ساعت تو وسطهای نیمه شب . پست ها رو یه پسر اهوازیه می نوشت (اگه دستم بهش برسه .. ) اولهاش 2 ساعت پست رو مثل بچه آدم و بدون دردسر سیخ جلوی در وامیستادم اما یه مدت که گذشت و گوشی اومد دستمون که نه بابا خبری نیست ، پستها رو یکی در میون میپیچوندیم و آخراش هم که دیگه اصلا پست نمیدادیم .این قصه ای که الان میخوام تعریف کنم تقریبا واسه وسطهای آموزشیه که یخ های ما هم آب شده بود . یه شب از همون شبها نگهبان ساعت قبل منو به زور بیدار کرد و با کلی قسم والتماس منو فرستاد سر پست آخه ما باید پست ها رو به هم تحویل میدادیم و از هم اثر انگشت و امضا میگرفتیم . حس و حال لباس پوشیدن نبود همونطوری با دمپایی و آستین رکابی رفتم و دفترو امضا کردم . باید اینو اضافه کنم که پست من اون روز داخل آسایشگاه بود . یعنی باید تو خواب به بچه ها سر میزدم که نکنه یهو شیطون بره تو جلدشون و از این حرفها ...... یه چرخی تو آسایشگاه زدم که یهو یکی از بچه ها منو صدا زد و گفت که افسر شب تو گروهان بقلیه و اگه منو با اون وضعیت ببینه حسابم با کرام الکاتبینه . حرفش رو زیاد جدی نگرفتم  راستش رو بخواهید بیشتر هم واسه اینکه اکثر افسر شبها عشقی بودن . به یه گروهان سر میزدن و بعدش میرفتن و میخوابیدن . اما شانس که نداشته باشی آقای افسر شب هم وظیفه شناس میشه . تو آسایشگاه بودم که صداش رو شنیدم داشت از نگهبانهای جلوی درب آمار نگهبان آسایشگاه رو میگرفت (که من باشم ). به خودم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم . آها بهترین راه این بود که برم تو تختم و پتو رو هم بکشم رو سرم . اما مگه این آقای افسر شب بیخیال میشد اومد و پتو رو از روم کشید و چند تا تشر بهم رفت . (منم که قربون خودم برم ذاتا بازیگرم ) خودم رو زدم به سر درد و یه خورده آه ناله کردم . ولی بهم گفت که باید هر جور شده حتی اگه بمیرم هم باید برم سر پست . به خودم گفتم جهنم این که فوقش تا یه ربع دیگه میره و منم بر میگردم و سر جام لالا میکنم . از تخت اومدم پایین و لباسهام رو پوشیدم . ولی واقا حس پوتین پوشیدن رو نداشتم . یه کتاب رمان که تا نصفه هاش رو خونده بودم برداشتم و رفتم روی صندلی تو راهرو نشستم . دیگه خواب که از سرم پریده بود لااقل این رمان لعنتی رو تموم میکردم . همچین گرم خوندن کتاب بودم که اصلا متوجه نشدم افسر شب جلوم واستاده (ای خدا شانس رو داری هر کس دیگه بود الان داشت پادشاه 10000 رو خواب میدید ) ایندفعه واقعا جدی و عصبانی بود یه جوری سرم داد زد که فکر کنم همه بچه ها از خواب بیدار شدند مجبور شدم پوتین بپوشم وکلاه و تمام دم تشکیلات رو هم بردارم فکر کنم فهمیده بود که واسش فیلم بازی کردم و واسه همین هم عصبانی تر شده بود ؛ اما کاش به همین راضی میشد .ولی نه واقعا میخواست امشب خواب رو زهر مارم کنه . بهم گفت که صندلی رو بردارم و همراه خودش بریم تو حیاط صبحگاه . نمیدونستم نقشش چیه ولی به خودم دلداری میدادم که حتما 4 تا بشین و پاشو بهم میده و بعدش هم بیخیال ما میشه . اما بازهم رویاهای قشنگم تبدیل به کابووس شد . سر تون رو درد نیارم اون شب مجبور شدم تا آخر ساعت پستم(یعنی 2 ساعت) مسیر صندلی اون آقا تا میله پرچم رو که حدودا 300 متر میشد رو با سرعت تمام رفت و برگشت طی کنم (فکر کنم یه 70 یا 80 باری شد).

اما آقای نگهبان خیال کردی >>> بعد از اون همه دویدن انقدر خسته و کوفته بودم که به محض اینکه به تخت خوابم برگشتم خوابم برد و واقعا یکی از معدود شبهایی بود که به اون خوبی میخوابیدم.      

[ یکشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1388 ] [ 12:52 ب.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 67305