X
تبلیغات
رایتل

سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )
لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن
قالب وبلاگ

تقریبا رسیده بودیم به وسط های دوره آموزشی ، دیگه واسه همه روشن شده بود که از مرخصی میان دوره خبری نیست . اکثر بچه ها کسل و دپرس شده بودن و دیگه تقریبا تمام روزهامون شده بود مثل هم تکراری و خسته کننده . چند وقتی بود که تونسته بودم مجوز شلوارک پوشیدن رو بگیرم و برای اینم خیلی شنگول بودم .  روز تولد حضرت علی بود ، صبح تقریبا ساعت 11 به زور از خواب بیدار شدم . یه چند وقتی بود به کلم زده بود که یه حالی به باغچه روبروی آسایشگاه بدم . (البته راستش رو بخواهین 2 تا دلیل داشت 1- از رو حسادت بود آخه بچه های آسایش روبرویی باغچشون رو با بطری و قوطی ها خالی حسابی خوشگل کرده بودن و بعدش تشویقی گرفته بودن 2- که از اولی مهمتره این بود که میخواستم برم تو لیست بچه هایی که میخواستن برن مرخصی ).

کوچکترین باغچه رو که از همه باغچه ها بیشتر تو چشم بود رو انتخاب کردم .باغچه رو برانداز کردم و به خودم گفتم چیکار کنم و چی توش بنویسم که یه تیر رو دو نشون بزنم . آها . دوزاریم اوفتاد . مثل بچه های اون گروه منم با بطری خالی ها یه (یا علی) مینویسم . هم مناسبت داره و هم از همه اسمها راحتتره . خلاصه رفتم دنبال وسایل لازم جهت تهیه یه باغچه خوشگل . به زور یکی از بچه رو هم با خودم همراه کردم و به اونم قول تشویقی دادم که البته جواب داد و خر شد . یه چند تایی شیشه دلستر داشتیم اما کافی نبود ، راه افتادیم طرف بوفه آخه تو سطل های آشغالش همیشه پر بود از بطری خالی . اما از شانس گند ما . تازه سطل آشغالها رو خالی کرده بودن و به جز یه چند تایی بطری که از این ور اونور پیدا کردیم دیگه هیچی گیرمون نیومد . ولی هنوز یه امیدی بود معمولا سطل آشغالها دوباره بعد از ناهار پر میشد . پس ما هم باید برنامه رو یه 2 ساعتی به تعویق می انداختیم . بعد از ناهار دوباره رفتیم سراغ آشغالیها ، اما بازم از شیشه خالی خبری نبود  . چشمتون روز بد نبینه . مسئول بوفه بهمون گفت که دیگه از اون دلسترها نمی آرن (گشتم نبود ، نگرد نیست) . احساس کردم پروژه داره با شکت روبرو میشه و حسابی کلافه بودم .داشتم تو یه گردان دیگه قدم میزدم که یهو چشمم افتاد به یه باغچه که نیمه کاره تزئین شده بود و مصالحش هم دقیقا همون چیزهایی بود که من لازم داشتم . یه فکری به سرم زد . درست فکر کردین ! باید دزدی میکردیم . یه نیم ساعتی جلوی اون گروهان چرخ زدم تا همه برن تو . سر ظهر بود و مخم داشت می سوخت . خلاصه میکنم پدرمون در اومد تا تونستیم بطری ها رو کش بریم . حالا دیگه وقت اجرای نقشه بود وسط های کار بودیم که یهو دیدم چند تا از بچه ها برای همکاری ابراز علاقه میکنند و فهمیدم که رفیق خنگم در مورد تشویقی با اونها هم حرف زده . یه نیگا به اون کردم و یه نیگا به بچه ها . با هر بدبختی که بود دکشون کردم . بعدش هم نوشتم و نوشتم و نوشتم تا اینکه بطری هام تموم شد . یهو به خودم اومدم دیدم یه یا علی بدون (ی آخر یعنی یا عل ) دارم . شیشه واسه (ی) کم اومده بود . نمیدونستم باید چیکار کنم . یه ساعتی بیخیال همه چی شدم. ولی آخرش به خودم گفتم حیفه . هر جور شده باید تمومش کنم . دلم نمی خواست تمام باغچه رو دوباره به هم بریزم یعنی تنبلیم می اومد و اصلا حسش رو نداشتم . بالاخر تمومش کردم ای بدک نشده بود . چند تا از بچه ها که پشت سر من وایساده بودن همه با هم زدن زیر خنده واسم مفهوم نبود واسه چی میخندند . یه خورده رفتم عقب و به کارم نیگاه کردم وای خدا چقدر سوژه شده بود یه (یا علی) با یه (یا) گنده و یه علی با یه (ی آخر کوتاه که هیچ کشیدگی نداشت) بیشتر شبیه یه کاریکاتور بود . تازه دلیل خنده بچه ها رو فهمیدم . دیگه حس درست کردنش رو نداشتم . بهر حال اینم واسه خودش یه سبکی بود دیگه . عصر همون روز بچه های اون یکی دسته همگی باهم باغچه روبرویی رو که خیلی هم بزرگ بود رو شخم زدن و اساسی خوشگلش کردن و خلاصی حسابی پوزه ما رو به خاک مالیدن . تمام خستگی روز تو تنم موند . اما قصه همین جا تموم نشد . بچه های اون گروهانی که شیشه هاشون رو دزدیده بودم از قضیه باخبر شده بودن و شبانه حمله کرده بودن و با غچه رو به خاک و خون کشیده بودن . اون همه زحمت کشیدم . تازه آخرش هم هیچکس نتیجه کارم رو ندید . و بعدش هم به فرمانده خبر داده بودن که من گند زدم تو باغچه اونم مجبورم کرد همه چیز رو به حالت اولش برگردونم . آش نخورده و دهن سوخته. اینم از قصه امروز .

[ شنبه 12 تیر‌ماه سال 1389 ] [ 07:19 ب.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 67305