X
تبلیغات
رایتل

سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )
لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن
قالب وبلاگ

تقریبا 2 هفته از شروع  آموزشی میگذشت که خبر دار شدیم قراره به همه بچه ها مرخصی شهری بدن.(یعنی باید تو یه زمان که برای ما تعیین میشد میرفتیم تا خود کرمانشاه و بر میگشتیم ).(من واقعا به این مرخصی نیاز داشتم چون میخواستم هفته بعدش که کنکور داشتم مرخصی بگیرم و برم خونه پس باید هر جوری که میشد میرفتم اینترنت و کد رهگیریم رو میگرفتم و برای فرمانده ام میاوردم تا با مرخصیم به خونه موافقت کنه.)یادم میاد از هر کسی که سوال میکردم که برای مرخصی میای یا نه ، میگفت که حتما میاد. روز قبل از مرخصی ارشدمون دفترچه همه بچه هایی رو که میخواستن برن مرخصی رو جمع کرد و برد پیش فرمانده تا مهر و امضاشون کنه و خلاصه یه جورایی اجازه مرخصی رو بگیره .تقریبا همه بچهای گروهانمون به جز یه چند نفر انگشت شمار ، عازم مسافرت چند ساعته شده بودن .روز 5 شنبه بود ، کلاسها تا قبل از ظهر تموم میشد و حدودا 5 ساعت وقت داشتیم که کرمانشاه رو زیرو رو کنیم . من و چند تا از رفیقام قرار گذاشتیم که ناهار نخوریم و زودتر راه بیفتیم در عوض بیرون که رسیدیم بریم یه رستوران باکلاس و یه دلی از عزا در بیاریم . با یه عالمه شوق و ذوق راه افتادیم به سمت در دژبانی و خیال میکردیم که از همه زرنگتریم و اول از همه میریم بیرون . اما ، چشمتون روز بد نبینه تقریبا نیم کیلومتر مونده بود به در دژبان که دیدیم یه صف بلند و بالا از کسایی که ظاهرا از ما زرنگتر بودن جلوی در ایستادن و هنوز هیچکس هم بیرون نرفته . شیکمم غاروقور میکرد و به خودم و اون کسی که پیشنهاد داده بود که ناهار نخوریم تو دلم بد و بیرا میگفتم . تقریبا یک ساعت از مرخصیمون رو پشت درهای دژبانی گذروندیم . بیرون که رفتیم مشکلاتمون شد چند تا اولش که ماشین گیرمون نمی اومد ، بعدش هم که اومد ما متوجه شدیم که 6 نفریم و آقای راننده بیشتر از 5 نفر رو سوار نمیکرد . با هزار تا دوز و کلک یه بدبخت ننه مرده ای رو پیچوندیم و چپیدیدم تو ماشین و راه افتادیم(4 نفر عقب 1 نفرمون هم که یه کم تپل تر بود رفت جلو) .خوب یادمه آقای راننده تا خود مقصد واسه ما آهنگ کردی با یه ریتم خیلی تند گذاشته بود، حالا بچه ها قرشون هم گرفته بود و هی تکون تکون میخوردن .آخ له شدیم .  یارو رانندهه ما رو یه راست برد طاقبستان (مثل این ندید بدیدا).تو شهر هیچکس ما رو تحویل نمیگرفت ، انگار اصلا سربازها آدم نیستن . آدمها خیلی بی تفاوت از کنار ما رد میشدن  . هر کدوم از بچه ها  میخواست یه جایی بره و در عین حال دوست داشت همه رو هم با خودش ببره . چون اینطوری کمتر احساس خطر میکرد . من که بد جور تو کف کشیدن قلیون بودم با یکی از بچه ها که از  بقیه پایه تر بود راه افتادیم طرف یه تریای سنتی و با بچه های دیگه قرار گذاشتیم که نیم ساعت دیگه همون جایی که از هم جدا شدیم همدیگه رو ببینیم .به یه عالمه قهوه خونه سر زدیم . اینجا تو کرمانشاه کشیدن یه قلیون و خوردن یه قوری چای واسه آدم خیلی آب میخوره .ما تو خود تهرانشم از این پولها واسه کشیدن قلیون نمیدیم .  دیگه حوصله ام داشت سر میرفت تا اینکه یه جا با قیمت مناسب پیدا کردیم . اما کاش اینقدر گدا بازی در نمیاوردیم و یه جا بهتر میرفتیم . یه قلیون کثیفی کشیدیدم که فکر نکنم تا آخر عمرم از خاطرم بره . اون روز به خاطر کشیدن اون قلیون مزخرف تا شب سر درد  و سر گیجه داشتم .وقتی از اون قهوه خونه اومدییم بیرون دیگه سر قرارمون با بچه ها نرفتیم چون بیشتر از یه ساعت بود که اون تو بودیم و تقریبا مرخصی هم داشت تموم میشد و ما نمیدونستیم اگه دیر به پادگان برگردیم قراره چه بلایی به سرمون بیاد .تو این یه ساعت باقی مونده رفتیم مرکز شهر . تو یه ساندوچی کثیف یه ناهار حال بهم زن خوردیم که حالمون رو بدتر و بدتر کرد .بعدش در به در دنبال کافی نت میگشتم تا بتونم برم به سایت سازمان سنجش و کد رهگیری بگیرم . دهنم سرویس شد تا بالاخره یه کافی نت پیدا کردم .اما چه فاید اون لینکی که من میخواستم روی سایت نبود . و حالا باید قید مرخصی  و کنکور و خونه رو میزدم .تصمیم گرفتیم تو این دقایق باقی مونده از مرخصی مون بریم خرید و چیزهایی رو که لازم داریم بخریم . دست کردم تو جیبم و دیدم که پول زیادی واسم باقی نمونده . حالا باید یه بانک پیدا میکردم و از کارت عابر بانکم پول میگرفتم . به چند تا بانک سر زدیم ولی کارتم جواب نمیداد . خیلی طول کشید تا بالاخره یه بانک پارسیان پیدا کردم .آخه کارتم واسه اون بانک بود.  متوجه شدم که کارتم مسدود شده . خرم زاییده بود . اونم نه یه قلو ، صد قلو . به خورده پول از رفیقم قرض گرفتم . و چیز هایی رو که لازم داشتم خریدم . (یه مقدار قرص ویتامین و آتو آشغالهای دیگه ) ولی بامزه تر از همش نیم کیلو شلیل بود و 1000 تومن تخمه سیاه . یکی نبود به من خر بگه تو که یه دو زاری ته جیبت نیست مرض داری الکی با پولهایی که غرض گرفتی ولخرجی می کنی .( تازه تا قبل از اینکه برسیم به پادگان تمام شلیل ها رو خوردیم و نصف تخمه ها هم تموم شده بود ). یه ساعت از وقت مرخصی گذشته بود و ما همچنان در خیابونهای کرمانشاه ول میچرخیدیم . دیگه وقت برگشتن بود .خیلی پرس و جو کردیم تا فهمیدیم که چه جوری باید برگردیم به پادگان . وقتی رسیدیم جلوی در هنوزم شلوغ بود . تو دفترچمون مهر تاخیر زدن . (توقع بدتر از اینها رو داشتیم .) تو پادگان هم با بروبچی که سر قرار غالشون گذاشته بودیم یه عالمه جر و بحث کردیم. بدبختها یه ساعت منتظر ما مونده بودن . عجب روز مزخرفی بود واسه من که به جز یه سردرد و حشتناک و یه عالمه قرض و غوله و هیچی نداشت .... راستی هفته بعدش مرخصی جور شد .                      

[ دوشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1389 ] [ 10:42 ق.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 67305