X
تبلیغات
رایتل

سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )
لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن
قالب وبلاگ

دوره آموزشی با همه خوب و بدش بالاخره تموم شد ..... و قرار شد 10 روز دیگه تو یه تاریخ مشخص بچه ها دوباره به پادگان رجبی پور برگردن تا یگان خدمتی شون مشخص بشه .... توی تمام مدت 10 روزی که خونه بودم همه مثل پروانه دورم میچرخیدن فقط کافی بود یه چیزی بخوام محال ممکن بود که برآورده نشه ... 10 روزم مثل برق سپری شد و صبح روز موعود رسید ... دیدن دوباره بچه های تهران و کرج یه حال خوبی به آدم میداد ...ولی جای خیلی از بچه های شهرستان خالی بود ... بروبچ خوشحال و راضی به نظر میرسیدن تقریبا همه ما مطمئن بودیم که قسمت سخت خدمت رو گذروندیم و حالا دیگه وقت خوش گذرونیه ... همه بچه ها درجه هاشون رو چسبونده بودن .. درجه من شکل 2 تا حلال بود و 3 تا خط زیرش که روی بازو قرار می گرفت ... لیسانسها 2 ستاره ... فوق لیسانس  و دکترها 3 ستاره روی شونه هاشون داشتن  .... بعد از دیدن بروبچ همه رو توی سالنی که روز اول قبل اعزام دور هم  جمع کرده بودن ؛ جمع کردن ...تا اون موقع همش خیال می کردم پادگان محل خدمتم همون رجبی پوره و منم از همون روز تا 19 ماه آینده قراره هر روز صبح از کرج راه بیفتم و ظهر نشده به خونه برگردم (البته طولی نکشید که مدت خدمت از 21 ماه به 18 ماه تغییر کرد و یه عالمه خوش بحالمون شد) ... اما اینجوری که فکر می کردم نبود ...چه خیال های خوشی داشتم ... اون روز یه سرهنگی که نمی شناختیم با چند تا برگه تو دستش وارد سالن شد تو اون لیست ها اسامی بچه ها بود و یگانی که باید خودشون رو به اونجا معرفی می کردن ...شروع کرد به خوندن اسامی .. آرزو می کردم حداقل با چند تا از بچه هایی که میشناسم تو یه جا بیوفتم که تنها نباشم ... وقتی اسامی گروه اول و دوم رو خوند و گفت فقط همین 2 گروه تو پادگان رجبی پور می مونن انگار آب یه سطل آب یخ ریختم رو سرم ... مضطرب بودم و از آینده نامعلومی که پیش رو داشتم شدیدا می ترسیدم ...یه عالمه برنامه ریزی کرده بودم ... حالا قرار بود چه اتفاقی بیوفته ؟  نزدیک ظهر بود و اسامی بیشتر بچه ها رو خونده بودن ... تقریبا همه بچه هایی که باهاشون صمیمی بودم تقسیم شده بودن و الان دیگه هیچکس رو نداشتم ... فقط 2 گروه مونده بود ... یه گروه به پادگانی که مربوط به تجهیزات مخابراتی بود (الان اسمش رو یادم نمیاد ) اعزام میشد و گروه دوم هم به پادگان دژبان کل سپاه معرفی میشد .... از دژبان کل سپاه چیزای خوبی نشنیده بودم ... می گفتن اونجا به درجه ای که داری نگاه نمی کنند ...باید مثل یه سرباز صفر جون بکنی ... البته خیالم راحت بود که تو گروه اول هستم ... چیزهایی که از دژبان ها توی ذهنم می چرخید یه قد 190 سانتی با یه هیکل درشت بود که خدا رو شکر من از نعمت داشتن هر دو محروم بودم ... اسامی گروه اول خونده شد ...اسم من بازم تو لیست نبود ... با خودم گفتم آخ جون دیدی اسم من تو هیچ کدوم از لیستا نبود ... حالا باید با یه ترفندی خودم رو به زور پارتی بازی هم که شده بچپونم تو پادگان رجبی پور ...تو همین فکرها بودم که شروع کرد به خوندن اسامی گروه دوم یعنی بروبچ دژبان ... دومین اسمی که خوند اسم من بود .... زرد کرده بودم ...فشارم افتاده بود ...به تته پته افتاده بودم ... جایی برای اعتراض نبود ...بابا به خدا حتما یه اشتباهی شده من 174 سانتی با این قیافه سیاه سوخته و لاغر آخا کجام شبیه دژبان هاست ....اسامی رو با عجله خوند و گفت که باید تا قبل از ساعت یک خودتون رو به پادگان دژبان سپاه معرفی کنید .... با اون حال بدی که داشتم جلو رفتم و خودم رو به آقای سرهنگ رسوندم و بهش گفتم من آشنای فلانی هستم و حتما یه اشتباهی شده و یه نامه هم دارم ... با یه حالت خونسرد و طوری که انگار اصلا نشنیده من چی گفتم ...رو کرد بهم و گفت مگه نشنیدی تا ساعت 1  باید خودتو به دژبان معرفی کنی وگرنه نیرو انسانی تعطیل میشه و روز اول رو غیبت میخوری ..... نای کل کل کردن رو نداشتم ..... به خودم گفتم گور بابای این دو ماه آموزشی اصلا دیگه ادامه نمی دم ... واسه چند دقیقه قید همه چیز رو زدم تا یکی از بچه ها که اونم مثل من گیج شده بود بهم نزدیک شد و گفت حالا بیا بریم خودمون رو معرفی کنیم تا غیبت نخوریم ...خدا بزرگه ...بالاخره یه خاکی تو سرمون میریزیم .....

[ یکشنبه 9 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 04:14 ب.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (0) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 67305