X
تبلیغات
رایتل

سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )
لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن
قالب وبلاگ


تمام دیشب رو بیدار بودم و با هم تختیم که اتفاقا هم اسم خودم هم بود (مسعود) حرف میزدیم ... تا صبح نیم ساعت هم نخوابیدم ، همه بار و بندیلم رو از دیشب جمع کردم و صبح باید فقط پتو ها رو جمع میکردم . همه دیرتر از همیشه از خواب بیدار شدن .آسایشگاه شلوغ بود ؛ همه خوشحال بودن  و داشتن وسایلاشون رو جمع میکردن . امروز نظافت آسایشگاه رو انداختن گردن ما هر چند من و چند تا از بچه ها قبل از اینکه کسی بخواد حرفی به ما بزنه کار رو شروع کرده بودیم .. مهدی شکوری بچه تهرانپارش شده بود سر دسته آشغال جمع کن ها ... آسایشگاه از همیشه کثیف تر بود از بچ ها خواستیم تا وسایلاشون رو ببرن بیرون از آسایشگاه ، تا ما بتونیم راحتتر نظافت کنیم .. امروز همه حرف گوش کن شده بودن و طولی نکشید که آسایشگاه خالی شد ... همه جا رو تمیز کردیم و بالشها رو مثل روز اول تو کمد ها جا دادیم ... پتوها رو از رو تختها جمع کردیم و خلاصه همه چی رو برای ورود برو بچه های دوره 163 حاضر کردیم ... بالاخره نظافت تموم شد ... وسایلم که شامل یه کوله پشتی بزرگ و 2 تا کیسه نایلون که توش پتو ها رو جا داده بودم و یه کیسه هم سوغاتی بود ... قرار بود برگه های ترخیص که ما بهش میگفتیم برگه سبز رو جلوی در تحویلمون بدن (سند آزادی) تو اون بهبهه و شلوغی هر کسی از راه میرسید دفتر خاطراتشو به من میداد تا براش پر کنم ، چقدر طرفدار پیدا کردم و خودم نمی دونستم ... با خودم عهد کرده بودم که آخر قصه نه گریه کنم و نه ناراحت باشم ... شروع کردم به خداحافظی اول از بچه های شهرستونی و دوستهای درجه 2 شروع کردم ... تو حالت های روبوسی و از این حرفها بودم که یهو یه دستی از پشت زد رو شونم و گفت آقا مسعود با ما خداحافظی نمی کنی ؟ برگشتم دیدم مصطفی کد 100 از کرمان پشت سرم واستاده / این چند روز آخر خیلی منو اذیت کرد و وقعا نمی خواستم باهاش خداحافظی کنم .. پرید تو بغلم ، اینقدر محکم بغلم کرد که نمی تونستم نفس بکشم ... بعد از چند دقیقه مصطفی شل شد ، دیدم تمام بدنش داره میلرزه روش رو برگردوندم دیدم داره گریه میکنه ... خواستم گریه مصطفی رو بند بیارم خودم گریه ام گرفت ... حالا باید یکی پیدا میشد گریه منو ساکت می کرد . بعد مصطفی نوبت مسعود بود ؛ اون رو که اصلا لازم نبود بغل کنی ، همینطوری که نیگاهش میکردی اشکت می اومد . با اون کله کچل گندش و اون چشمهای درشتش چقدر معصوم شده بود ... حداقل 5 دقیقه تو بغل هم گریه کردیم ... چه فاز غمی بود ... گروهان 3 شده بود صحرای کربلا ... تو دقایق آخر قبل از اینگه راه بیفتیم بریم جلوی در آموزشگاه کد 8 که از خیلی وقت پیش دلم می خواست باهاش دوست بشم بهم گفت آقا مسعود یه شماره از خودت به ما نمی دیدی ؟ از خدا خواسته شماره خودم و خونه رو به دادم اونم شمارش رو بهم داد (این رقصهای شبانه چه شهرتی واسه من بهم زده بود) . بالاخره راه افتادیم به سمت جلوی در آموزشگاه ، تا به جلوی در برسیم حداقل با 100 نفر خداحافظی کردم . فرمانده گروهان داشت برگه های سبز رنگ رو تحویل بچه ها برگه ام رو گرفتم ، حالا باید از گیت بازرسی بدنی رد میشدیم درست مثل اومدن ؛ انگار دارن فیلم رو بر میگردونند عقب ... همون موقع یادم افتاد تو جیبم چند تا پوکه فشنگ و خورده هایی از لاشه نارنجک که به عنوان یادگاری برش داشته بودم دارم ؛ همشون رو از جیبم در آوردم و با مهارت خاصی چپوندم تو پوتینم ... حالا باید تا جلوی در مثل چلاقها راه میرفتم  ... سرتون رو درد نیارم مردیم از گریه ... به جلوی در که رسیدیم گفتن بچه های تهران بیرون نرن چون قراره اتوبوسشون بیاد داخل پادگان ... طوری شده بودم که دیگه به هق هق افتاده بودم .. خیر سرم مثلا با خودم قرار گذاشته بودم گریه نکنم .. یه خداحافظی مفصل با بروبچ واسه بار آخر کردم و سوار اتوبوس شدم ... شک ندارم اگه همین الان به بچه ها میگفتن همتون تجدید دوره شدید با کمال رضایت همه قبول می کردن .... دستم رو کردم تو جیبم تا بلیتم رو در بیارم دیدم نیست ؛ چون از بقیه دیرتر سوار شده بودم ؛ راننده بلیط ها رو جمع کرده بود و از صندلی ما هم گذشته بود ، پس در کمال خونسردی خودم رو زدم به کوچه علی چپ .... راننده بلیط ها رو شمرد و گفت یه دونه کمه ... خوبه رو بلیط ها اسم نبود وگرنه تابلو میشد ... از آقای راننده اصرار از ما انکار ... انداختیم گردن خودش .... داشتیم تو سر و کله هم میزدیم که یکی از بچه های اصفهان بدو بدو در حالی که بلیط من دستش بود از پله های اتوبوس اومد بالا و گفت مسعود خاک تو سرت بدون بلیط چه جوری میخواستی بری ... دیدم همه دارن 4 چشمی نیگام میکنند ... یه اتوبوس رو معطل کرده بودم .... گفتم این که بلیط من نیست من بلیطم رو تحویل آقای راننده دادم (الکی) ... حالا من هر کی رو هم قانع میکردم نمی تونستم این پسر اصفهانیه رو قانع کنم ... میگفت الا و بلا این بلیط خودته . 2 تا ماچ آبدار بهش دادم و از اتوبوس شوتش کردم بیرون (دوستی خاله خرسه ) طولی نکشید تا بقیه رو هم توجیح کردم داشتیم راه می افتادیم که دیدم یه چیز مثل یویو از پنچره اوتوبوس آویزونه دیدم کد 80 از بچه های اهوازه بالا و پایین میپرید و  دست تکون میداد ؛ هر کسی یه جوری ابراز محبت میکرد ... اتوبوس که راه افتاد واسه بار آخر بیرون رو برانداز کردم همه سرها پایین همه چشم ها اشک آلود ؛ احساس یه گوسفند قبل از قربونی شدن به آدم دست میداد ؛ انگار قرار بود بریم بمیریم .... اگه دروغ نگم تا چند کیلومتر بعد از  پادگان گریه ام بند نمی اومد ... قرص مسکن خوردم و تا بعد از همدان دیگه خواب بودم ... اتوبوس اول بچه های تهران رو رسوند و بعد نوبت ما کرجی ها شد ... بچه های تهران که پیاده شدن ... تازه معنی دلتنگی رو فهمیدیم .... تا خود کرج دیگه هیچکس یه کلمه هم حرف نزد ....

 

یعنی واقعا تموم شد این 2 ماه لعنتی .... من عاشق این 2 ماه لعنتی شدم ...

چقدر خاطره دارم ... توی تمام زندگیم این همه دوست اونم یه جا نداشتم ....

 

داداشهای گلم خدمت دیر یا زود تموم میشه و جز این خاطره ها هیچ چیز ازش باقی نمی مونه

پس قدرش رو بدونید و ازش لذت ببرید به جای اینکه تمام مدت به فکر پایانش باشید ....

 

 

[ دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 67305