X
تبلیغات
رایتل

سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )
لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن
قالب وبلاگ

تو روزهای آخر از اون مسعود، بچه سوسولی که اوایل آموزشی میشناختم خبری نبود . من دیگه پوست کلفت شده بودم. دیگه مثل اوایل به نظافت پوتین و لباسها اهمیت نمیدادم .هیچ چیز رو جدی نمیگرفتم و خیلی وقتها هم واسه همین بی انضباطی ها تنبیه میشدم . خوب یادمه یه روز بعد از ناهار ، یغلوی چپه شد رو لباسم و از بالا تا پایین خورشتی شدم . از قضا اون روز فرمانده گردان میخواست بلافاصله بعد از غذا برای بچه ها سخنرانی بکنه و ما هم گروه آخری بودیم که برای صرف ناهار به غذا خوری رفته بودیم .یه نیگا به خودم کردم ؛ دیدم نه ! هیچ جوره نمیشه با این لباسها برم قاطی بچه ها و به نطق آقای فرمانده گوش بدم . حتما دور و برم پر میشه از مگس و پشه . پس بعد از ناهار با آخرین سرعتی که میتونسم دویدم به سمت آسایشگاه تا لباسهام رو عوض کنم . اگه خاطرات رو از اولش خونده باشید حتما یادتون هست که روز اول تو سوله تقسیم لباس (ساتر) 3 دست لباس به من دادن که 2 دستش برام 10 سایز بزرگ بود و اون یه دونه ای هم که اندازه بود فعلا خورشتی شده بود .(سایز من 42 بود ولی سایز لباسها 52 بود).

چاره ای نداشتم ،باید یکی از اون لباسها رو می پوشیدم . در آوردن و پوشیدن دوباره لباسها حداقل 5 دقیقه وقت میخواست . اونم در حالیکه ارشدمون داشت داشت گلوی خودش رو ، و همینطور بچه ها رو جر میداد تا زودتر آسایشگاه رو خالی کنند و برن سر صف .تقریبا همه بچه ها رفته بودن و فقط من مونده بودم لباسهام رو پوشیدم. به تنم زار می زد ...بلندی پاچه های شلوار رو با کش گت کردم با اینکه پاچه هام شبیه خمره شده بود . ولی بهتر از لباسش بود . نمی شد آستینها رو گت کنم فقط دکمه ها رو بستم . آستینهام شده بود شبیه لباس پرنس های دوره سیندرلا .. ولی از همه اینها بدتر زمانی بود که خواستم کمربندم رو ببندم و سگکش شکست . وای خدایا مگه من چه گناهی کرده بودم که مستحق اون همه بدبختی بودم . نمیدونم بعدش چی شد ، تا به خودم اومدم دیدم بیرون آسایشگاه ایستادم و بقیه بچه ها هم سر صف وایسادن خواستم یه جوری که جلب توجه نکنه برم انتهای صف . پاورچین پاورچین از پشت بچه ها حرکت کردم . هنوز چند قدمی برنداشته بودم که یه نفر منو صدا زد . آهای سرباز بیا انجا ببینم ....اولش فکر کردم که بچه ها خواستن سربه سرم بذارن و اونها بودن که منو صدا زدن . خواستم به روم نیارم و به راهم ادامه بدم اما ارشدمون با دست زد رو شونه ام و گفت : کر شدی ؟ فرمانده گردان صدات زد . راستی کلاهت کو ؟ آخ تازه دوزاریم افتاد که یادم رفته کلاهم رو هم بیارم . مثل این فیلم هندی ها یه 10 دقیقه ای طول کشید تا از ته صف برسم به اول صف (شما خودتون موسیقی هندی رو اضافه کنید) . دل تو دلم نبود . همیشه سعی میکردم پرم به پر فرمانده گردان گیر نکنه . آقای فرمانده یه آدم خشک و خیلی خیلی خیلی (تاکید) بداخلاق و گنددماغی بود که تازه لکنت زبون هم داشت .(حرف ر رو ل تلفظ میکرد) . با یه حالت شرمنده رفتم بالای سکو همون جا که جناب آقای فرمانده وایساده بود . مجال توضیح دادن نبود . اینقدر عصبانی بود که میترسیدم اگه بخوام توجیهاتم برای اون مدلی لباس پوشیدن رو براش بگم ببندنتم به رگبار . حدود 5 دقیقه با صدای بلند جلوی یه گردان سرباز منو با حرفهاش کوبید .(البته حرف که چی بگم از 10000 تا فحش بدتر بود) . تو اون 5 دقیقه فقط جلوی پام رو نیگاه میکردم . کله کچلم داشت تو آفتاب جزغاله میشد . احساس شرمندگی نمیکردم ممکن بود واسه هر کسی پیش بیاد .. لااقل اون روز تونستم یه عالمه سرباز رو بخندونم . اسامی30 نفر از سربازهای بی انضباط رو که حالا با من میشد 31 نفر رو خوندن  خوشحال بودم که حالا دیگه لا اقل تنها نیستم ... بعدش ...

1- تهدیدمون کردن به اینکه امکان داره تجدید دوره بشیم

2- قرار شد که اون شب و فردا صبح تمام محوطه گردان رو نظافت کنیم مثل دسته گل ...

 اون شب قرار بود یه شب خاص باشه ؛و فرمانده گردان هم میخواست در مورد همین موضوع با سربازها صحبت بکنه . اون همه سربازها (به غیر از ما 31 نفر)  را به یه مهمونی که اسمش رو گذاشته بودن شب خاطره دعوت کرد. کل بچه های گردان رو تو حسینیه جمع میکردن و از خاطراتشون با هم تو این چند وقت آموزشی حرف میزدن و میخواستن فیلم مستندی رو که نیروهای فرهنگی و هنری از ما گرفته بودن رو نمایش بدن . دلم میخواست هر جور شده اون فیلم رو ببینم آخه از (یا علی ) که قبلا واستون تعریف کرده بودم هم فیلم گرفته بودن . (نمیخوام بگم نقش اصلی فیلم بودم ولی یکی ازسیاهی لشکرها که بودم ) . شب بعد از شام همه به جز ما 31 نفر طبق برنامه رفتن حسینیه . به خودم گفتم مرگ یه بار شیون هم یه بار . گور بابای هر چی نظافته . دلم رو زدم به دریا و رفتم حسینیه . چه برنامه باحالی بود ؛ حیف میشد اگه از دستش میدادم . تا آخر برنامه دلهره داشتم و همش خودم رو قایم میکردم . خدا رو شکر اون شب اتفاقی نیافتاد . در عوض فردا صبح مثل مرد تمام محوطه رو نظافت کردم البته اونم بی دلیل نبود صبح کلاس ورزش داشتم حسش رو نداشتم که برم .(تو آموزشی آشغال جمع کردن به مراتب راحتتر از ورزش کردنه .)   

تموم.....

[ یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1389 ] [ 07:07 ب.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 67305