سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )

لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن

سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )

لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن

تماشای تلویزیون یکی از دغدغه های همیشگی ما تو دوره آموزشی بود ..

روزهای اول کسی براش دیدن یا ندیدن تلویزیون زیاد مهم نبود اما همینکه چند روز گذشت و بچه ها به محیط عادت کردن کمبود یه چیزی به صورت وحشناک حس میشد و اون چیزی نبود به جز (تلویزیون ) . گرفتن تلوزیون زیاد سخت نبود هر دسته یکی واسه خودش داشت (اگه یادتون باشه هر گروهان 2 تا دسته بود دسته غولها که شامل بچه ها قدبلندتر میشدیعنی دسته 1 و دسته لی لی پوت ها یعنی دسته خودمون که تشکیل شده بود از 60 عدد کوتوله ؛ دسته 2 )(قابل توجه دوستان قد من 175 سانته و کدم 102 بود از 120 نفر پس خودتون قضاوت کنید بچه های دسته 1 چه موجودات خارق العاده ای بودن دیگه) بچه غولها به هر تر تیبی که بود از یه لوله پولیکا و چند تا تیکه سیم آنتن درست کرد و خداییش هم آنتنه تمام کانال ها رو میگرفت (حالا نه مثل آیینه ولی از هیچی که بهتر بود) ولی بچه های دسته لی لی پوت یکی از یکی دیگه تنبل تر و بی خاصیت تر بودن وهیچکس حال درست کردن آنتن رو نداشت و تلوزیون تمام مدت برفک نشون میداد .  خوب یادمه که یه ظهر جمعه بود و دیگه از بس حوصله ام سر رفته بود پا شدم و تنهایی رفتم رو بالاپشت بوم تا آنتن رو ردیف کنم ... ولی با چی بچه ها گروه یک واقعا معجزه کرده بودن . تا اینکه یهو چشمم افتاد به آنتن کادری هاییی که اتاقشون تو گروهان ما بود و یه فکر شیطانی تمام وجودم رو فرا گرفت . آنتن کادری ها از این آنتن های گردون بود و من به خودم گفتم که اگه بتونم یه جوری آنتن خودمون رو به مال اینا وصل کنم نور الا نور میشه . فکرم رو به یکی از بچه ها که بعد از من اومده بود بالا گفتم و اونم با اشتیاق قبول کرد و به من قول همکاری داد . چشمتون روز بد نبینه دو نفری پدرومون در اومد تا سیم آنتن خودمون رو به آنتن اونها وصل کنیم تو چله تابستون شر شر عرق میرختیم و واسه یه مشت تبل مفت خور خودمون رو خسته میکردیم تازه سیم آنتن ما کوتاه بود و مجبور شدیم آنتن اونها رو هم جابجا کنیم حالا دیگه وقتش بود که بریم و بقیه تنظیمات رو از پایین انجام بدیم . رفتم پایین و کنترل رو گرفتم دستم و شروع کردم کانال ها رو دونه دونه پیدا میکردم تخت من بهترین موقعیت رو برای دیدن تلوزیون داشت حالا دیگه کم کم بچه ها ازاین ور و اونور گروهان واسه دیدن تلوزیون با کیفیت عالی سر و کلشون پیدا میشد چقدر به خودم افتخار میکردم به همه میگفتم دیدید کاری نداشت و خلاصه یه عالمه فخر فروختم و منت میگذاشتم. شبکه سه داشت فوتبال نشون میداد و تعداد زیادی سرباز با کله های کچل و دهن های باز مشغول دیدن تلویزیون بودن و من همچنان خوشحال و مغرور ... اما زیاد طول نکشید ... با صدای ضربه محکمی که به در اتاق خورد از جا پریدم . بلند شدم تا ببینم که کیه ؟ دلشوره ام بی خود نبود یکی از کادری ها بود و داشت دنبال اون کسی میگشت که که گند زده بود به آنتنشون . خیالم راحت بود که لااقل بچه ها منو نمیفروشند ... اما از اولین نفری که پرسید آدرس تخت منو بهش داد (ای نامردا ) اومدن سر وقتم سرم رو انداختم پایین و در عوض نامردی بچه ها منم اون چند تا بدبختی رو که باهام همکاری کردن رو مثل خیار فروختم(راستش من اصلا آدم فروش نیستم ولی حتی فکر اینکه قراره تنهایی چه بلایی سرم بیارن داغونم میکرد و فقط میخواستم تنهایی شکنجه نشم واسه همینم اون بدبختها رو هم لو دادم) چند نفرمون رو بردن تو حیاط و یه عالمه بشین پاشو رفتیم و در آخر هم مجبور شدیم دوباره یه ساعت هم آنتن اونها رو به حالت اولش برگردونم . از همه این حرفا که بگذریم نمیشد از مسخره شدن از دسته بچه گذشت چقدر بهمون خندیدن و سوژمون کردن ...

ولی من باز هم از رو نرفتم راستش رو بخواهید قبل از اینکه فکر اشتراک آنتن کادری ها به سرم بزنه یه آنتن خوشگل و مامانی رو پشت بوم یکی از گروهان ها دیده بودم که چشمم رو بد جور گرفته بود . این که نشد پس حالا باید برم سراغ اون یکی .به هر دری که بگی زدم تا بالاخره چند نفر رو راضی کردم تا با من بیان آخه تنهایی هیچ جوره راه نداشت یه نفر باید میرفت و میدید که تلوزیون اون گروهان خاموشه یا نه چون اگه تلوزیون روشن بود هیچ جوره نمیشد آنتن رو دزدید .(منظورم همون قرض گرفتنه) . خدا رو شکر تلوزیونشون خاموش بود . حالا با همکاری دو تا از بچه ها نردبوم رو برداشتیم و به بهانه اینکه توپمون افتاده رو بالاپشتبومشون رفتم بالا و آنتن رو باز کردم و بردم رو بالاپشتبوم خودمون در یک نقطه دور از چشم بچه های اون گروهانه  نصب کردم . هوراااااااا موفق شدم .

خدا رو شکر از بچه های اون گروهانه هم خبری نشد . و بعد از یه مدت اونا هم واسه خودشون یه آنتن نو خریدن .

اولاش خیلی راضی بودم چون واقعا تلوزیون تو روزهای تعطیل سرگرم کننده بود ولی بعد از چند وقت به غلط کردن افتادم آخه از اون به بعد تخت من شد یه تخت همگانی و وقتی خسته و کوفته از سر کلاس بر میگشتم و دوست داشم تو تختم دراز بکشم و بخوابم هیچ جایی واسه خودم نبود . چون قبل از من 60 نفر دیگه چپیده بودن اون رو نه تنها تخت من بلکه تختهای اینوری و اونوریم هم از دستشون در امان نموند و تا آخر دوره آموزشی بچه هایی که تو تخت های اینوری و اونوریم بودن منو نفرین میکردن .

اینم از عاقبت خوبی کردن ما......    

مرسی دوستاهای گلم

چند وقتی بود که حس میکردم باید در این وبلاگ رو تخته کنم وخلاصه حس میکرد که هیچکی من دوست نداره ولی امروز وقتی صفحه مدیریت وبلاگم رو باز کردم با صحنه شگفت انگیزی مواجه شدم

یه عالمه نظر و من هم یه عالمه کیف کردم و به خودم قول دادم تا بعد از این باز هم تند تند مطالب باحال بزارم . دم همتون گرم .

بعد از مرخصی ....

قصه به کجا رسید ... آها رسیدیم به اونجا که آقا مسعود از مرخصی برگشت . صبح همش نگران این بودم که نکنه که دیر برسم . که با همه زوری که زدم باز هم دیر رسیدم جلوی پادگان یه قهوه خونه بود و من که از کرج با لباس شخصی برگشته بودم پادگان مجبور شدم تا اونجا لباسم رو عوض کنم . جلوی در دژبانی به اصلاح صورتم (که شیش تیغ بود گیر دادن) ولی خلاصه به هر کلکی که بود رفتم تو . شاید باور کردنش یه خورده مشکل باشه ولی واقعا دلم واسه اونجا تنگ شده بود . رسیدم جلوی درب گروهان خودمون بچه ها سر کلاس بودن وسایلم رو همونجا گذاشتم . و خودم رفتم پشت گروهان (یه جای دنج که قبلا کشفش کرده بودم) و خودم رو انداختم و طولی نکشید که چرتم برد . تمام دیشب رو تو اتوبوس بیدار بودم و حالا مثل مرتاضها میتونستم رو میخ هم بخوابم . واسه خودم خوشحال تو رویاهام داشتم میچرخیدم که ناگهان با ضربه محکم لگد فرمانده یه گروهان دیگه از خواب پریدم (ضحله ترک شدم ) . بعد از نیم ساعت سیم و جیم به یارو فهموندم که تازه از مرخصی اومدم و از این حرفها و چون اون آقا واقعا فهمیده وبا شعور بود من رو به همراه یه سرباز دیگه که ازش سه ، چهار بسته سیگار گرفته بود فرستاد تا تمام آشغالهای تا شعاع چند صد متری اون گروهان رو جمع کنیم و بسوزونیم . البته یادمه با اون بادی که می اومد دهنمون سرویس شد یه پوست چیپس از زمین بر میداشتیم و ده تای دیگه رو باد میبرد .خدا رو شکر بچه های گروهان خودمون منو ندیدن وگرنه حسابی واسم دست میگرفتن و بهم میخندیدن . قصه آشغالها که تموم شد کلاس بچه ها هم تقریبا تموم شده بود . البته باید اضافه کنم که اونجوری که توقع داشتم کسی منو تحویل نگرفت ، خوب حقم داشتن اونجوری که من رفتم و همه رو گذاشتم تو کف خداحافظی باید توقع یه همچین استقبال گرمی رو میداشتم . خدا رو شکر کلاس ساعت بعدی تو حسینیه بود و من بعدش یه عالمه خوابیدم ولی از شانس گندی که دارم برام امشب نگهبانی زدن اونم چه ساعتی 2:45 تا 4:30 یعنی ساعت آخر . منم که خستهههههههه . . .

هیچ نتیچه اخلاقی تو این پست نیست پس خودتون رو ازلکی علاف نکنید و صفحه رو زودتر ببندید ...