X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

سلام به تمام جدیدها ( خاطرات خدمت سربازی )
لطفا اگه میخواهی شروع کنی به خوندن مطالب از اولش شروع کن
قالب وبلاگ

خدمت سربازی این روزها واقعا ساده شده و اصلا از سختگیری ها و استرس های سابق خبری نیست علتش میتونه اعزام نسل جدید باشه و یا اینکه افزایش قشر تحصیل کرده  ...هر چی که هست مطئناً وضعیت رو خیلی دلچسب تر از سابق کرده ....

و ادامه قصه ....


حالا دیگه یه هفته از خدمت من تو مستقری می گذشت و همه چیز روتین شده بود صبح زود با مترو به مستقری میامدم و ساعت 2 هم همون مسیر رو برمیگشتم  رفتار سربازها تغییر چندانی نداشت ولی خوشبختانه وجود فرمانده مستقری باعث می شد تا هر طوری شده حرفم رو به کرسی بنشونم ... نهار رو تو مستقری می خوردم و نماز به امامت جناب فرمانده میخوندم و  برمیگشتم منزل ... مهترین کاری که من باید انجام میدادم نوشتن برنامه ای بود تا طبق اون نیروها برن سر پستهاشون ... اون روز برای اولین بار فرمانده از من خواست تا برای سرکشی به محل پست نیروها برم ... چون درب پارک نزدیکتر بود اول به اونجا رفتم محمد رضا یکی از نیروهامون که پسر ساده و در عین حال خوش خنده و دوست داشتنی بود جلوی درب پارک مشغول گپ زدن با نگهبان پارک بود و 2 تا دیگه از نیروها رفته بودن داخل پارک ( البته حق این کار رو نداشتن ) منو که دید گفت : به به ببین کی اینجاست ؟ افسر کوچیکه اومده ... دستم رو گرفت و منو به دکه نگهبانی برد ...بیچاره نگهبانها از دستش کلافه بودن به زور نگهبان بدبختو مجبور کرد تا برای من چایی بریزه و یکی هم برای خودش ریخت و شروع کرد به خوردن ... طفلی نگهبان که فکر میکرد من مسئول این سربازهام شروع کرد به درد و دل کردن و چقلی ... محمد رضا هم یه قلپ چایی میخورد و یه فحش به اون بدبخت میداد ... چایی رو که خوردم راه افتادم که بیام سمت مترو ... محمد رضا گفت به ایکس چیزی نگیا گفتم خیالت راحت هیچی نمی گم ... تو راه مترو هر سربازی منو تو اون لباس میدید خودش رو جمع و جور میکرد ( اگه کلاه سرش نبود کلاهش رو میذاشت سرش و اگه آستین هاشو تا زده بود خیلی سریع آستین هاشو میداد پایین و سرشو می انداخت پایین و به سرعت از کنارم رد می شد (این یکی از بهترین فواید دژبان بودنه در حالی که بقیه تو رو به چشم یه سگ میبینن که ممکنه هر لحظه پاچه شون رو بگیری تو خودت رو به شکل یه قهرمان می بینی ))به مترو که رسیدم مهدی زاده رو دیدم که جلوی درب مترو شق و رق ایستاده بود ... پسری بود با قد بلند و صورتی بی روح در عین حال بسیار مغرور و یکی از پیروان اصلی مهیار ( توضیح : مهیار پسری قد کوتاه با چشمهای رنگی و موهای خرمائی بود یه جوری لیدر سایر سربازها بود همه رو رهبری میکرد و همه از اون خط می گرفتن و جلب نظر اون یه جوری جلب نظر سایر سربازها به شمار می رفت 8 ماه از خدمتش باقی مونده و میشه گفت توی اون مستقری اولین کسی بود که خدمتش به پایان می رسید ) به زور جواب سلام رو داد سراغ بقیه بچه ها رو ازش گرفتم فقط با سر به پشت ساختمون اشاره کرد ... رفتم پشت ساختمون دیدم مهیار و یکی دیگه از نیروها یه سرباز رو به اونجا بردن ... سرباز که قشنگ معلوم از ترس قبض روح شده با التماس به چشمهای من نگاه میکرد ... واقعا نمیدونستم چه اتفاقی داره اونجا میوفته سرباز پوتین ها و جورابهاشو از پاش در آورده بود بند پوتین هاش به گردنش آویزون بود و مشغول باز کردن دکمه های لباسش بود ... مهیارو کشیدم کنار گفتم این بدبخت چیکار کرده مگه ؟ با همون لحن قد و از خودراضی گفت : شما جدیدی دیدن این صحنه ها واست خوب نیست به این سربازها نباید رحم کرد پررو بازی در آورده داریم ادبش میکنیم ( آخر سر کاشف به عمل اومد که این سرباز ننه مرده هم مثل من جدیده و اینا با تمام سربازهای تازه وارد اینکار رو  میکنن تا یه جورایی گربه رو دم حجله بکشن ) الان دلیل ترس سربازهایی که منو با اون لباس تو راه دیدن رو کاملا متوجه شده بودم ... از مهیار خواستم دیگه بیشتر از این اذیتش نکنن و خودم به مستقری برگشتم ...تو تمام راه خودم رو سرزنش می کردم که چرا جلوشون رو نگرفتم و یه خودی نشون ندادم  و از طرفی مطمئن بودم با این کار بیشتر از پیش با خودم سرشاخشون میکنم .. به مستقری که رسیدم یکی از بچه ها تو حیاط نگهبانی میداد ...آقای ایکس تا منو دید گفت : امروز چند تا سرباز جدید به این مستقری میان به بچه ها اطلاع بده و خودتم آماده باش برای پذیرایی ازشون ... یه شیطنت بدی تو چشمهاش بود که اصلا دوست نداشتم ... قشنگ معلوم بود میخواد دهنشون رو سرویس کنه .... اون روز سربازهای جدید به مستقری اومدن ولی تا اینجا رو داشته باشید تا بقیه اش رو تو یه فرصت مناسب براتون تعریف کنم ....

[ سه‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ] [ 04:25 ب.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (5) ]

شب زودتر از همیشه خوابیدم ... صبح ساعت 5 از خونه زدم بیرون ... هوا هنوز بدجوری تاریک بود ، به سختی یه ماشین گیر آوردم که منو تا مترو رسوند . تا اون روز هیچوقت اونموقع سوار مترو نشده بودم ، آدمهای خسته و داغونی رو میدیدم که معلوم نبود دارن میرن سر کار یا دارن بر میگردن . همه تو چرت بودن ؛ شانسکی یه صندلی گیر آوردم و سریع نشستم ...از اونجایی که اون موقع همه تو کف خوابن و دوست دارم لم بدن و ولو بشن و از طرفی صندلی های مترو هم یه جوریه که وقتی 2 طرف روبروی هم میشینن پاهاشون به هم میخوره یا مجبوری پاهاتو بذاری لای پای طرف روبرویی و یا کوتاه بیای و بزاری که اون پاهاشو بزاره لای پات ....  موقع پیاده شدن 10 برابر از سوار شدن سخت تر بود باید قدمهاتو با فضای خالی بین آدما هماهنگ میکردی ... تا جلو در که رسیدم 20 نفر رو له کردم و از رو خیلی ها رد شدم ...شده بود شبیه کارتون تام و جری . به مستقری رسیدم . افسر شب حتی به خودش زحمت نداده بود که منتظر من باشه تا پست رو تحویلم بده؛اصلا از کجا معلوم که اومده بود ؟  هیچ کدوم از سربازها واسه نگهبانی تو حیاط مستقری نبود ..خود آقای ایکس هم نیومده بود هنوز . دیروز از من خواسته بود که قبل از اومدنش به پاسگاه همه سربازها رو به صف تو حیاط ردیف کنم  .  حالا من مونده و یه مشت سرباز قد و کله خر که همشون هم بنای ناسازگاری گذاشته بودن . ( من اصولا اهل دعوا و لات بازی نیستم و همیشه با منطق و صحبت پیش میرم و اون روز تنها نگرانی من صورت بدی بود که تو روز اول خدمت به خاطر سرکشی سربازها پیش مافوقم پیدا میکردم ) هیچکس به حرفم گوش نمیداد کاملا مشخص بود بچه ها دست به یکی کردن تا منو بچزونن . از خوابگاهشون بیرون اومدم و درمونده و مستاصل روی پله جلوی آسایشگاه نشستم هیچی به ذهنم نمی رسید و خودم رو آماده کرده بودم واسه یه توبیخ درست و حسابی ... 10 دقیقه طول نکشیده بود که یکی از سربازها (موسوی بهش می گفتن سید) که تو آشپزخونه بود با صدای بلند فریاد زد ایکس اومد ...ایکس اومد .... (بعدها متوجه شد که از کجا داشته زاغ سیاه مافوقمون رو چوب میزده ... محل عبور آقای ایکس همیشه از سمت کرج به سمت تهران و از روی پل هوایی بزرگی بود که دو طرف اتوبان رو به هم وصل می کرد و درست از زمانی که آقای ایکس پاشو روی پل هوایی می گذاشت 5 دقیقه طول می کشید تا به مستقری برسه و آقای ایکس همیشه تو یه زمان خاصی با حداقل فاص  5 یا 10 دقیقه تاخیر به پاسگاه می رسید) با شنیدن صدای اون سرباز تو کمتر از 2 دقیقه همه بچه ها تو حیاط به صف شدند ... نگرانی من بی مورد بود  . آقای ایکس از روی پل هوایی شاهد اومدن نیروها به حیاط مستقری بود داخل مستقری که شد دیگه تقریبا همه چی مرتب بود . از سربازها دلخور بودم . بررسی محیط پاسگاه و لباسهای بچه ها کاری بود که فرمانده پاسگاه یا همون ایکس انجام میداد . بعد از انجام تشریفات بخشی از نیروها به جلوی درب متروی چیتگر و بخش دیگه ای از اونها به پارک چیتگر برای سرکشی و پست دادن رفتن . 2 سرباز به همراه آشپز و فرمانده پاسگاه و من در مستقری موندیم . آشپز مشغول آشپزی شد نیروهای باقی مونده مشغول تمیز کردن مستقری شدن و من و فرمانده به داخل اتاقش رفتیم قبل از اینکه بخوام چیزی بهش بگم تمام اتفاقی که صبح افتاده بود رو واسم تعریف کرد . از ریز قضیه باخبر بود ( حتی تو اون لحظه فکر کردم شاید نقشه خودش باشه ) بچه ها از پست برگشتن و ناهار رو خوردیم اون روز ساعت خیلی کند می گذشت آقای ایکس اون روز زودتر از همیشه رفت و ساعت از 2 گذشته بود که افسر بعد از ظهر اومد مثل دیروز مغرور و کم حرف . صبحها سر کار می رفت و بعد از ظهر با لباس شخصی به پاسگاه میومد و سر این قضیه همیشه با ایکس مشکل داشت . 8 ماه از خدمتش گذشته بود و حالا خدا رو بنده نبود . بعد از رفتن فرمانده پاسگاه دیگه نه خبری از پست دادن بود نه گشت ... همه چیز بستگی به افسر شیفت داشت ... از اینکه باید تا فردا تو پاسگاه می موندم بدجوری کلافه بودم  ... شیفت های نیروها 24 ساعت 24 ساعت عوض می شد یه سری نیروی جدید به مستقری اومدند و چند نفر رفتند ...جالب اینجا بود که که حتی نیروهای جدیدی هم که مستقری میومدند همون رفتار رو داشتند .... احساس سرخوردگی می کردم ... افسر بعد از ظهر هم زودتر از ساعت تعیین شده رفت و افسر شب بالاخره از راه رسید یه پسر هم سن و سال خودم بود نیروی مثبتی داشت و همه از دیدنش خوشحال شدند رفتار اون هم کماکان شبیه بقیه بود هر چند با سربازها حسابی گرم می گرفت ولی با من نه . افسر شب حق شام خوردن تو پاسگاه رو نداشت ولی نیروها همیشه براش غذا نگه می داشتن . بالاخره شب از راه رسید لباسهای خاکیم رو پوشیدم و رفتم تو تختم ...تمام شب باید یه نیرو تو حیاط مستقری پست می داد چون سرکشی به صورت کاملا اتفاقی از طرف پادگان صورت می گرفت ... و تمام عواقبش گردن افسر بدبخت بود ... سربازی که قرار بود پست بده اسلحه رو از افسر تحویل می گرفت و می رفت سر پستش ...این استاندارد قضیه بود ولی متاسفانه اینجا اینطور نبود ...باید یه ساعت التماس سرباز رو می کردی تا بره سر پست و در نهایت اگه موفق می شدی از تختش بکشیش بیرون حداکثر لطفی که به تو می کرد این بود که لباسهای نگهبانیش رو بپوشه و با اون لباسها و پوتین بخوابه که اگر بازدیدی به صورت اتفاقی صورت گرفت بهانه ای داشته باشه برای سرکشی به داخل مستقری .... شب اول شب خوبی نبود ...دلم نمی خواست زیراب هیچکسی رو پیش ایکس بزنم  از طرفی بدجوری آنتریک شده بودم ... بالاخره خوابم برد و اون شب هم تموم شد .

 

[ سه‌شنبه 29 مهر‌ماه سال 1393 ] [ 10:47 ق.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (4) ]

تمام راه توی مترو خوشحال بودم ، همش به این فکر میکردم که از حالا به بعد دیگه خدمت بهشته مخصوصا کنار پارک چیتگر ... طولی نکشید که به ایستگاه متروی چیتگر رسیدم . آدرس مستقری خیلی سر راست بود درست کنار پلیس راه و در کنار شهرداری ، در و دیوار درست و حسابی نداشت ؛ یه در میله ای سبز رنگ و دیوارهایی از جنس فنس که با سیم خاردار تزئین شده بود دقیقا شکل یه قفس بزرگ رو تداعی میکرد . وسط حیاط یه کانکس با اندازه ای بزرگتر از حد معمول بود با دیوارهای سفید ؛ 2 تا پنجره و یه در کوچیک و آرم سپاه پاسداران که خیلی بزرگ روی دیوار نقاشی شده بود  . همون سربازی که تو پادگان دیده بودم با اسلحه توی حیاط مستقری در حال پست دادن بود . تا منو دید به سمت یکی از پنجره های کانکس رفت یه حرفهایی زد و بعد پنجره بسته شد ( بعد فهمیدم که اون پنجره اتاق جناب آقای ایکس بوده ) حالا دیگه به جلوی درب رسیده بودم . سرباز درب رو باز کرد و من گفت قبل از اینکه بری تو پوتین هات رو در بیار و پاهات رو بشور ، جو بدجوری سنگین بود . حالی که قبل از اومدنم به اینجا داشتم با الان قابل مقایسه نبود . یه خورده صبر کردم تا پاهام خشک بشن بعد رفتم تو ... داخل کانکس دو تا اطاق درست روبروی هم بود روی یک در نوشته بود آسایشگاه و روی درب مقابل نوشته شده بود دفتر مستقری ... در زدم و داخل شدم ... آقای ایکس پشت به من با لباس نظامی ( بدون درجه ) ایستاده بود ، مثل فیلمهای سینمایی.. سلام کردم و برگشت ... تقریبا هم قد و قواره خودم بود شاید یه خورده تپل تر با پوست سفید و چشمهای روشن موهای جلوی سرش کم پشت شده بود و وقتی شروع کرد به صحبت متوجه شدم دندونهای جلوییش از هم جداست . اسمم رو میدونست مشخص بود که از قبل از اومدنم ، آمارم رو گرفته .. سن و سالم رو پرسید از رشته و محل سکونت و از هر چیزی که بهش مربوط میشد و نمیشد سوال پرسید ... وقتی داشت سوالها رو میپرسید زیر چشمی اطلاق رو برانداز میکردم .. تمام اطاق با عکس شهدا و سران مملکت پوشش داده شده بود ...یه میز کنار پنجره ای که رو به حیاط مستقری باز میشد بود کنار میز یه گاوصندوق بزرگ مشکی بود و پشت سر من یه تلوزیون کوچیک روی یه کمدی قرار گرفته بود که معلوم بود ازش به عنوان کتابخونه استفاده میکنند .. و در کنارش یه کمد دو درب بود ... روی قسمت بالا نوشته شده بود بایگانی و هیچ چفت و بست درست و حسابی نداشت و قسمت پایین کمد شخصی آقای ایکس بود و این رو میشد از قفل بزرگ و محکمی که بهش خورده بود متوجه شد ... آقای ایکس وظایف منو اینطوری شرح داد ... شما رو به عنوان افسر صبح به اینجا معرفی کردن ، ساعت ورودت به پاسگاه باید 6:30 صبحه و ساعت 2 میتونی بری ؛ این مستقری غیر از شما 2 تا افسر دیگه هم داره ؛ افسر دوم از ساعت 2 ظهر تا 9 شب به مستقر ی میاد و افسر سوم هم از 9 شب تا وقتی شما به پاسگاه بیایید در مستقری حضور داره .. ( البته اینقدر قشنگ و شسته رفته صحبت نمیکرد و تمام حرفهاش رو با طعنه میزد ) میگفت اگه شما دیر بیای یا نیای اونا مجبورن بمونن این دقیقا در مورد منم صدق میکرد ، گفت هر جمعه یکی از افسر ها باید داخل مستقری بمونه .. میگفت به سربازها رو نده ، تو افسری باید ازت حساب ببرن ؛ منم تمام مدت سرم رو به نشونه تائید بالا پایین میکردم و جوابی که میخواست رو بهش میدادم . .. خیلی  حرفهای دیگه هم زد ... درب گاو صندوق رو باز کرد اولین چیزی که خود نمایی میکرد 2 تا اسلحه کلاشینکف بود که معلومه مدتها هیچکس باهاش شلیک نکرده ... 2 تا خشاب پر با یه سری فشنگ های مشقی و واقعی .. باتوم ، گاز اشک آوری که از تاریخ استفادش 2 سال گذشته بود و حالا صد در صد تغییر ماهیت داده بود .. ویه سری خرت و پرت ... بدترین قسمت مصاحبه با آقای ایکس اینجا بود که متوجه شدم تمام نیروهای تازه وارد به مدت 48 ساعت حق خروج از مستقری رو ندارند فکرش رو هم نمیکردم همون شب با چند تا از دوستام قرار داشتم ، تو یه لحظه تمام دروغ های معقول و غیر معقولی رو که میشد بهش گفت و از شر این 48 ساعت لعنتی خلاص شد از جلو چشمام گذشت ، آره یادم افتاد .. آقای ایکس من از دوره آموزشی زخم معده گرفتم و الان تحت درمانم و دارو مصرف میکنم .. داروها خونه است و اگه اجازه بدید باید برم و بیارمشون ، ( از اون موقع که یادمه معده درد دارم ... همیشه ... ولی هیچ وقت زخم معده نداشتم ) تو چشمام نیگا کرد ؛ قبلا بهم گفته بود که از دروغ متفره و با دروغگوها چه جوری برخورد میکنه ولی منم دروغگوی خیلی خوبی بودم !!! قبول کرد و گفت باشه ولی هر وسیله ای لازم داری از خونه با خودت بیار که از فردا به مدت 48 ساعت مهمون مایی و هیچ جایی نمیری ، حالا هم برو با سربازا که الان دیگه از پست برگشتن آشنا شو و ناهار بخور .. گفتم مرسی مزاحمتون نمیشم .. گفت تعارف نکردم دستور بود .. به اتاق روبرویی رفتم گوش تا گوش سرباز نشسته بود حدودا 12 نفری بودن ( کل نیروهای مستقری 16 نفر بود ) حرفهای ایکس تو گوشم بود ..بهشون رو نده ... خودم رو معرفی کردم و گفتم من کیم .. چهره هاشون داغون بود زیر آفتاب تابستون تو پست های 2 ساعته حسابی آفتاب سوخته شده بودن .. برخورد اصلا جالب نبود ... من قبل از اینکه یه افسر باشم یه نیروی جدیدم و تقریبا تما سربازها پایه خدمتی بالاتر از من داشتن .. به چشم یه جدید و یه چٌسما به من نگاه میشد ، اسمهاشون رو بهم گفتن ولی من به محض خروجم از اتاق فقط قیافه چند نفرشون رو تونسته بودم به خاطر بسپارم ...اون روز ناهار رو اونجا زیر رگبار تیکه های سربازها زهر مار کردم ؛ آقای ایکس تنها در اتاقش غذا میخورد و من به همراه اون همه سرباز ... بعد نماز ظهر اجازه مرخصی خواستم ... بهم گفت فردا ساعت 6: 30 اینجا باش دیر نکنی . داشتم از در میرفتم بیرون که افسر ظهر وارد شد یه ستوان 2 مغرور که از همین اول مشخص بود من حالا حالا ها با این ها کنار نمیام .. البته خدا رو شکر اصلا قرار نبود زیاد همدیگه رو ببینیم ... به محض اینکه از پاسگاه دور شدم باکسیل رو باز کردم و کلاه رو چپوندم تو جیب بغل شلوارم و راهی مترو شدم ... 

[ یکشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات (9) ]

   1      2      3      4      5      ...      14    >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 54241